چیزی نمانده است ...
چونی بهار؟

تقدیم به محمد یعقوبی ، زمستان 66 و بهار ِ پشت گوشی...

از من بپرس حال خراب بهار را

از من بپرس تلخی این انتظار را...

"چونی بهار؟" مثل منی؟ یا خرابتر؟

نشنیده ای صدای "بد" انفجار را؟

دیدی بهار! زود فراموش کرده ایم

شبهای تلخ ِ وحشت دنباله دار را

من وارث تمام تن پاره پاره ات

از شانه های من بتکان این غبار را

من شرم می کنم که فراموش می کنیم

کوه ِ جنازه های بدون مزار را

من شرم می کنم و فقط شرم می کنم

اما تو زنده باش! نخواه این حصار را

چونی بهارکم؟ گلکم... خوب می شوی

طاقت بیار این همه "طاقت بیار" را

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/٦/۳۱ - مزدک موسوی


سحر نزدیک است...

مرداد نحس! تالی یک شهر : کودتا

پاسخ به خشکسالی یک شهر : کودتا

گل می کند جنازه جنازه و روی خاک

قد می کشند اهالی یک شهر.

کودتا :

تیتر یک تمام خبرهای سربی است

باریده بر زلالی یک شهر کودتا

اصلاً عجیب نیست که از آغاز بوده است؟

تقدیر احتمالی یک شهر کودتا

تو از تمام حنجره ها شاعری! ولی

سهم شکسته بالی یک شهر : کودتا؟

بانوی بیست و هفتم مرداد! بعد تو

رخ داده درحوالی یک شهر کودتا

***

عین عدالت است که ایمان بیاوریم :

تکلیف بی خیالی یک شهر ، کودتاست

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/٥/٢۸ - مزدک موسوی


در سوگ کیست مرثیه می خوانید ای دختران شیر و شکر در باد

تقدیم به همه دختران سرزمینم که رد سیلی و باتوم بر بدنشان کبودی می کند  که تابستان فصل توهین مضاعفشان است

تقدیم به سارا غ. که به جرم شنیدن نوای استاد شجریان سیلی خورد...

 

و ردّ خون گرفته ی پنج انگشت جامانده روی صورت تو سارا

سارا تمام حنجره ها خون است در چشم بی نهایت تو! سارا

 

اینجا عبور زخمی و سرگردان در کوچه های یخ زده ی بی جان

جرم است! مستحق مجازات است... این است این عقوبت تو سارا

 

سارا به جرم خنده و خونابه دارند سر به دار می آسایند

نوباوگان گم شده ی معصوم در شهر بی اصالت تو سارا

 

تهران شبیه نعش کلاغان است... تهران همین کثیفی عریان است

میدان کاج سمبل تهران است! درد است... درد قسمت تو سارا

 

سارا بگو که  روی تن زخمیت چادر نماز گل گلی آبی

یادآور کدام تن چاک است افتاده روی قامت تو! سارا؟

 

این گریه ها اذان شبی گیج است که در گلو نیامده می خشکد

به استجابت تو دلم گرم است ، به آستان حاجت تو سارا

 

گرمای تیر از تن تابستان یخ می زند کنار لب خونیت

و رد خون گرفته ی پنج انگشت جامانده روی صورت تو سارا

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/٤/۳۱ - مزدک موسوی


و زمین بغض خویش را بلعید

در تو حل می شود تمام تنم

می شود باز هم صدا بزنم؟

آی افسانه های خیلی دور

من پر از "از شما گریستنم"

در نگاهت زمخت می آید

واژه های بریده ی دهنم؟

روزی از روزها... نه خیلی دور

می رسد فرصت رها شدنم

در میان ملافه ای که سفید

می شود از تماس باتو... منم :

من همان شاعری که بعد از تو

گر گرفته تمام پیرهنم

باغ دلواپس نگاه من است

که مبادا ز شاخه ات بکنم

آی سیب کهن اساطیری

می شود باز لب به تو بزنم؟

من پرم از تو... هیچ می فهمی؟

در تنت حل شده تمام تنم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/۳/٩ - مزدک موسوی


اگرچه نیستی اما...

واژه ها به سخن نیامده اند خشکشان زد تمام شاعر ها

 شهر با حالتی پریشان بست دل به "اَمَّن یُجیب" زائر ها

 فکر کن! شب دوباره صبح شود تو نباشی ولی نفس بکشد

 شهر مبهوت از نفس خالی زیر پاهای گیج عابر ها

 تو نباشی... اذان صبح شود و بپیچد اقامه ات در شهر

 تا به قد قامت تو دل بکنند شاید از احتضار حاضر ها

 رنگ وضعیت خطر دارد شهر بی تو - شبیه روسری ات

 هاله ای بین صورتی/قرمز می کشد بر سر مقصر ها

 و اذان می تراود از دهنت شهر گیج است از نیامدنت

 ردّ خون است روی پیرهنت... بی تو در مانده اند شاعر ها

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/٢/۳ - مزدک موسوی